برای رشد مو هایم چی بخورم

ﺗﺮﺟﯿﺢ ﻣﯿﺪﻡ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎﺷﻤﻮ ﺍﻓﺴﻮﺱ ﺑﺨﻮﺭﻡ ... ﺗﺎﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﻓﺴﻮﺱ ﺑﺎﺷﻤﻮ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺨﻮﺭﻡ :| ﻋﻪ ﺍﺷﺘﺒﺎ ﺷﺪ ... ﺻﺐ ﮐﻦ ... ﺗﺮﺟﯿﺢ ﻣﯿﺪﻡ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺍﻓﺴﻮﺱ ﺑﺨﻮﺭﻡ ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﻓﺴﻮسی ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺨﻮﺭﻡ ... ﻓﮏ ﮐﻨﻢ ﺑﺎﺯﻡ ﻧﺸﺪ :| ﺧﻼﺻﻪ ﺑﺪﻭﻧﯿﺪ ﯾﻪ ﺗﺮﺟﯿﺤﯽ ﻣﯿﺪﻡ ﺩﯾﮕﻪ ... ﺑﻬﻢ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﮐﻨﯾﺪ... تو شادیا جبران میکنم
به کدام خدا سوگند بخورم
که من
تمام این ساعات روز را
به تو فکر کرده ام
و باز تو فکر می کنی که
نوشته هایم را خط زده ام
نامه های روزانه ام را سیاه کرده ام
قهوه یی نوشیدم
با مردهای دوروبرم خواب تو را کشیده ام
 
به کدام خدا سوگند بخورم
این چاهی که افعی دارد
چاهی که کژدم دارد
من بازش نکرده ام
خ اگر باشد
به پاکی من سوگند خواهد خورد

خ سوگند می خورد که
می دانم فراموشش کردی
زیرا تو من را فراموش کردی

غادة السمان
مترجم : بابک شاکر
برای اولین بار درطول چند سال خوابگاه بودن از غذاهای خوابگاه بدم اومد ب حدی ک چند شب پیش نتونستم غذا بخورم داشتم بالا میاوردم! خب گذاشتم پای اینکه غذا ها ب درد نمیخوره ک البته درسته اما الان ک اومدم خونه با وجود اینکه گشنمه ولی میل ندارم چیزی بخورم! حوصلشو ندارم! الان قابلمه برنج کنارم بود و من هم گشنه ولی وقتی ب این فکر می که باید برنج بکشم و بعد خورش بریزم روشو بعدم بخورم .... بیخیالش شدم! دوس دارم بدونم چ مرگمه خب ب این نتیجه رسیدم ک اول برونر گوارشو بخونم بعد سرطان و بعد هم روان!
برای آنانی که بدون هیچ انتظاری رفتند قسم های من به سر جـدا شدنت حـاضرم قــسم بخـورم که نیست در بدنت حاضرم قسم بخورم فضا پر است هنوز ای سفر نموده ز خاک ز بوی پیــرهـنت حاضـرم قـسم بخورم به تو که قـید خودت را زدی بــرای من و به خـاطر وطــنت حاضـرم قـسم بخورم بـه روح آن پـدری کـاو غـــم شـهادت را گذاشـت در دهـنت حاضرم قسم بخورم هـنوز هـم در و دیـوار ســخت می لــرزد ز گریه های زنت حاضـرم قسم بخورم هـــنوز مــادرت امـن یجــیب می خــواند به شـوق آمدنت حـاضــرم قسم بخورم گر آمدم به سـراغت دخـیل خـواهم بست به هـای تنت حـاضرم قسم بخورم هــزار مرتبـه جــانم فـدای آن ســر _ که
غــنوده در کفــنت حاضـرم قسم بخورم عصر پنجم مهر ماه 1393
نمیتوانم با لب بسته غذا بخورم اصلا کلا نمیتوانم غذا بخورم، حرف نمیتوانم بزنم و دلیل اینها را استرس زیاد میداند من که آدم استرسی نبودم من اصلا نمیدانستم استرس چیست اما نمیدانم حالا در این وضعیت چرا اینجوری به این شدت که فشارم را بالا و پایین کند و ریده تو این گیرودار ذهنم رفته سمت راهنمایی که به فلانی ، پشیمان که چرا یک مارک بی مصرف را بهش معرفی ن بعد با خودم گفتم میتوانستم؟ دیدم نه، ازین کارا از من برنمی آید من همان برم استرس بکشم و نتوانم غذا بخورم و آرام آرام صحبت کنم
برای دوست داشتنت چشم هایم را گشودم
تا تمام ستاره های قلب تو را در شب تاریک خود نقاشی کن
و برای عاشق تو بودنت
چشم هایم را بستم تا با تمام وجود در روز روشن غرق باشم
این تن ها راه من برای رسیدن به قله خوشبختی است
و من برای رسیدن به آن گرمای مهر تو را دارم.
-------------------------------------------------------------------------- م.ح.چ. - 2015/10/31
بهترین قسمت بزرگ شدن اینه که هر چی تو بچگی آرزو داشتی که داشته باشی رو میتونی فراهم کنی. یادمه همیشه دوس داشتم بیشتر از ۴ تا دونه نون خامه ای بخورم. یا مثلاً دوست داشتم تو یه روز هم چیپس بخورم هم پُفک. یادمه همیشه دوس داشتم هر وقت دلم خواست پیتزا بخورم. یا ممثلاً هر وقت خواستم سوسیس خالی بخورم. هر چقدر دلم خواست پنیر بذارم لای نونم، حتّی خالی خالی بقیه پنیرا رو بخورم بدون اینکه خَر بشم.
یه عمر بهمون دروغ گفتند که اگه زیاد رو هم رو هم بخورید مریض می شید، دروغ! میگفتند رو دل میکنی، دل درد میگیری. همش یه دروغ بزرگ بود. بخورید و بیاشامید، اصراف هم کردید نوش جونتون. امشب انقدر هله هوله خوردم که دارم بالا میارم...
پ.ن: میدونم آرزوهای بچگی شما خوراکی نبودن! شما کارِتون درست بوده. ازون اوّل آرزو های بزرگ داشتید. ریشه کن فقر و گرسنگی. مشکلات گرمایش زمین، بی عد ی و جنگ، کمبود آب آشامیدنی و نهایتاً مشکل تبعیض نژادی!
سلام جشن امروز خیلی خوب بود. خیییییییییییییییییلی... میخوام به دردت بخورم... به درد بخورم.. به درد... درد... آه...
پیش وت فوتبال کشورمان گفت:اولا باید به خودمان تسلیت بگویم، قبلا برای پرسپولیس حرص می خوردم حالا باید برای سایپا هم حرص بخورم.
دیروز برای نی نی خوشگلی که نمی دونم وجود داره یا نه، یه پتوی مسافرتی کوچولو و یه زیرانداز پلاستیکی برای عوض پوشک یدم. چه حس خوب و قشنگی بود. جیگرشو بخورم. نمی دونم شوهرجان صبح که از خواب بیدار شد اونها رو ندید یا خودش رو به ندیدن زد. به هر حال مهم نیست. حتی اگر نی نی وجود نداشته باشه بعدا می دمشون به ی که لازم دارد. مهم اینه که من برای اولین بار با عشق و حس مادرانه چیزی رو یدم. توکل بر خدا.
هم زمان با اولین سالگرد درگذشت پروفسور پروانه وثوق

خاطره یکی از ک ن محک: تجویز جادویی خانوم

آن وقت ها که برای درمان به بیمارستان می رفتم خانم وثوق یک کپسول برایم نوشته بود که به اندازه تمام هیکل من بود. آنقدر بزرگ بود که من به هیچ طریق نمی تونستم بخورم. یک روز برای اعتراض رفتم پیش خانم گفتم آخه شما بگو من این قرص به این بزرگی را چه جوری بخورم. وثوق با آرامش کامل گفت: »یک لیوان آب دستت بگیر، یه نگاه بی خیال به قرص ، بذار روی زبونت و وقتی آب رو می خوری مطمئن باش که قرص رو به راحتی می خوری.» فکر کنم یه چیز جادویی تو اون نگاه بی خیال بود. چون از اون به بعد تونستم قرص هامو بخورم.
برای اینکه غصه هام کم بشه به این نتیجه رسیدم که باید توقع و انتظاراتمو از دیگران چشم پوشی کنم ..اگه نفس حضورش در زندگیم از 100 به صفر رسیده خب این جای تعجب نداره و من نباید ازش ناراحت بشم و غصه بخورم و گریه کنم دلتنگیم دلیل نمیشه که ازش انتظاریو داشته باشم که بی مورده..الان ماه رمضونه و اون حتمن حال خوبی داره و من نباید مزاحمش بشم در ثانی حجم کاری فشرده و بسیار بالاش دلیل بعدی هست برای نبودنش ثالثن ما با هم هیچ نسبتی نداریم و نفس نسبت به من هیچ تعهد و مسئولیتی نداره ...پس ومی نداره که من بی مورد غصه بخورم ... تصمیم گرفتم که در خاطرم داشته باشم ...فقط همین ...سهم من از اون فقط خاطره و یادشه ...هر جا هست براش ارزوی سلامتی میکنم و من یو دارم که از نفس مهربونتر و عزیزتر هست من خدای مهربونی دارم که تنهام نمیزاره و اگه باهاش دوست بشم دوست خوبیه برام..

همه افراد چه خانم و چه آقا به دنبال راهی برای برای افزایش رشد مو هایشان هستند. در ادامه می خواهیم…
از سایه ات جدا نشوم مرد ، من زیر سایه ات اردی بهشت می شوم هنوز دستهای تو آن سازی است که مرا به ابات می برد به طعم توت فرنگی به صفحات دیوان شمس . دست مرا که می گرفتی پیدا می شدم من بی دستهایت خیلی گم بودم مرد ، حالا باز دستم را بگیر ، مرا ببر در دایره نامت می خواهم در دایره نام تو چرخ بخورم وچرخ بخورم و ببوسمت از صفر تا توانایی لب هایم . فردا روز توست در روز تو حیاط خانه پر از خدا می شود !

وقتی من شش سالم بود داداشم دستش رو می خورد.یه بار مامانم رو دستش فلفل زد که دیگه دستش رو نخوره.اونم اومد پیش من و گفت : اجی نگا مامانی رو دستم فلفل زده اگه بخورم دهنم تند میشه تو بیا اولش رو بخور وقتی که تن رفت من بخورم.منهم حس خواهرانه گرفتم همین کار رو .حالا دور خونه می دویدم و عربده می کشیدم اون هم با خیال راحت انگشتش رو مک می زد:|
الان این همه کشمش اینجا بسته بندی شده هست ... چرا نمیتونم برم بخورم ... ها ...؟ چرا ...؟ اها یادم افتاد ... یه روز یکی از دوستان پدرم یه دیس پلو آورده بود ... تو کوچه بودم ... ازش گرفتم و بردم در خونه و به داداشم گفتم اینو بذار تو یخچال دست هم بهش نزن که مال مردمه ... بعدشم رفتم فکر کنم دوشنبه بازار ... خخخ داداشمم نخورده بود ... آ شب بهش گفتم شوخی اونو میتونستی بخوری ... گفت : دیوونه میخوردم اونو موقع داغ بود خوش میومد چرا نذاشتی بخورم ... ههه ...
سلام دوستان
یه دختر 20 ساله هستم که تازه باشگاه بدنسازی ثبت نام برای افزایش وزن، چون کلا فکر میکنم هیکل خوبی ندارم و زیادی لاغرم ولی اراده مداوم غذا خوردنم ندارم ، رفتم باشگاه با برنامه غذایی مجبور بشم غذا بخورم ولی مربی چیزی درباره غذا خوردنم بهم نگفته .
خواستم از ایی که در این زمینه اطلاعات دارن بپرسم چیکار کنم همزمان با بدنسازی لاغر نشم و وزنم اضافه بشه ، اگه میدونید کامل بگید که مثلا قبل باشگاه چی بخورم چقدر حین تمرین یا بعد از تمرین دقیقا چی بخورم، البته بدون قرص و مکمل میخوام وزنم اضافه بشه .
ممنون میشم اگه راهنماییم کنید
به نتیجه رسیدم من بعد کانتست خیلی هیجان دارم وقتی زود پامیشم میام دپرس میشم! باید از این به بعد وایسم هیجاناتم تخلیه شه بعدن برگردم! ea تازه بعدشم بستنی بخورم!! نه مسه الان که اومدم خونه ولی تک تک سلولام دارن میگن بستنی!! تازه قبلشم اگه بستنی بخورم بهتره! + اگه خیلی هم زودتر از کانتست برسم هیجانمو از دست میدم!!
علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی عل علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی.... حرم حرم حرم حرم حرم حرم حرم حرم حرم حرم حرم حرم حرم حرم حرم حرم حرم حرم حرم حرم حرم حرم حرم حرم حرم حرم حرم حرم حرم حرم حرم حرم حرم حرم حرم حرم حرم حرم حرم حرم حرم حرم حرم حرم حرم حرم... حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین ... ای خدای علی اای خدای علی ای خدای علی .................... قد ضاق صدری... نگو نخون روضه ی مادر شده رزق هرچند وقت یکبارمون ای خدا به دل بی ظرفیتم رحم کن به بغض تو گلوم که نمیذاره غذا بخورم من چی بخورم وقتی غزه تو خونِ ای خدای علی این خواب این رویا این زیارت ای خدای علی سینم تنگه حالم بده من عاصی ام من بیچاره ام ای خدای علی بحق علی..............................................................................................................
سلام.می دانم خیلی دیر آمدم.می پنداشتم که بی یاد تو زنده خواهم مانداین عادت همیشگی ام است که درد هایم را برای تو می آورم و تو هیچ نمی گویی بر ع این زمینیان.فقط مرا در آغوش خود می فشاری.اما من هیچ نمی فهمم و می گویم ی را ندارم.اگر عوض این همه شکایت فقط یک لحظه به تو فکر می .،گرمی دستان مهربانت را روی سقف دلم حس می .هر وقت برای جبران آستین بالا می زنم می گویند خیلی دیر است برای بودن برای باز گشت اما تو را با تبسم هلال وارت می یابم که در تاریک ترین لحظات من هم می درخشی. اندازه ی تمام درد ها و لبخند هایم دوستت دارم.
بابابزرگ تعریف میکرد که آن وقت ها آدم های خان جوان های روستا را جمع می د و میبردند روی مزرعه های جناب به بیگاری. میگفت یکبار وسط کار سر مزرعه ی پنبه ی خان خیلی تشنه شدم. خواستم بروم کمی آب بخورم که مباشر خان جلویم را گرفت. گفت کجا؟ گفتم تشنه ام میروم آب بخورم. گفت نه داری از زیر کار در میروی. گفتم بخدا تشته ام. گفت تشنه ای؟ گفتم بلی. او هم بی هوا گردنم را گرفت و سرم را فرو کرد داخل بشکه هایی که باران زمستان را تویش ذخیره می د برای کار ساختمانی و تا دلتان بخواهد کرم و لجن و خزه بسته بود و هی میگفت بخور و هی من تقلا می و آ سر وقتی سرم را بیرون آورد گفت خوردی؟ گفتم نمی توانم از این آب بخورم. او هم گفت پس تشنه نیستی! بگرد سر کارت فلان فلان شده.
خان که هیچ. آقای مباشر هم خیلی وقت است که مرده. پسر مباشر اما سالهاست روی یکی از صندلی های سبزِ ساختمانی در حوالی میدان بهارستان تهران جا خوش کرده است.
شب قبل از سخنرانی، توی دستشویی سازمان ملل (موقع صورت شستن)!پیس! پیس!هی! پیس پیس! حسن!حسن: بسم الله. خدایا توی این دیار غربت خودمو با تمام آرزوهام به تو میسپورم!حس! با توام بابا! حسن: کجایی؟ نمیبینمت. ببین اگه می خوای منو بخوری، بگم گوشت من تلخه ها! اصن من از بچگی گوشت تلخ بودم!بخورم چیه؟ اونی که من می خورم بخورم جیگرته! جیگرتو بخورم حسن! من اینجام این تو!حسن: عه! خاک به سسسسرم! باراک اینجا چیکار می کنی؟اوباما: ای بابا. حسن چش و چالم در اومد از بس چشمک زدم توی راهرو! حسن: جون باراک بی خیال شو الان گندش در میاد. به جون خودم الان یکی میادا!اوباما: نترس بابا بیرون تو بپا گذاشتم! تازه مگه ما داریم چیکار میکنیم اینجا؟!
شب قبل از سخنرانی، توی دستشویی سازمان ملل (موقع صورت شستن)!پیس! پیس!هی! پیس پیس! حسن!حسن: بسم الله. خدایا توی این دیار غربت خودمو با تمام آرزوهام به تو میسپورم!حس! با توام بابا! حسن: کجایی؟ نمیبینمت. ببین اگه می خوای منو بخوری، بگم گوشت من تلخه ها! اصن من از بچگی گوشت تلخ بودم!بخورم چیه؟ اونی که من می خورم بخورم جیگرته! جیگرتو بخورم حسن! من اینجام این تو!حسن: عه! خاک به سسسسرم! باراک اینجا چیکار می کنی؟اوباما: ای بابا. حسن چش و چالم در اومد از بس چشمک زدم توی راهرو! حسن: جون باراک بی خیال شو الان گندش در میاد. به جون خودم الان یکی میادا!اوباما: نترس بابا بیرون تو بپا گذاشتم! تازه مگه ما داریم چیکار میکنیم اینجا؟!
تازه یاد گرفته بودم از لوله آب بخورم یادمه سری اول دو روز آب نخوردم و همه اش دنبال آب تصفیه می گشتم فراموش کرده بودم میشه از لوله آب خورد ب کمی آب خوردم الان دوباره خواستم از لوله آب بخورم یادم اومد نمیشه مثل آدمای متدمن یه لیوان برداشتم و سراغ آب سرد کن با منبع آب تصفیه رفتم و یه سلام خواستم به ابتکار بدم اما پشیمون شدم و به شمر لعنت فرستادم

یکی از بزرگان عصر با غلام خود گفت که از مال خود ای گوشت بستان و زیره بایی معطّر بساز تا بخورم و تو را آزاد کنم. غلام شاد شد زیره بایی بساخت و پیش آورد. خواجه اش آش بخورد و گوشت به غلام سپرد. روز دیگر گفت بدان گوشت نخود آبی مزعفر بساز تا بخورم و تو را آزاد کنم. غلام فرمان برد و نخود آب ترتیب ترتیب کرد و پیش آورد. خواجه اش آش بخورد و گوشت به غلام سپرد. روز دیگر گوشت مصمحل شده بود، گفت این گوشت بفروش و ای روغن بستان و از آن طعامی بساز تا بخورم و تو را آزاد کنم. غلام گفت ای خواجه بگذار تا من همچنان غلام تو می باشم و اگر البته خیری در خاطر می گذرد نیت خدای را این گوشت را آزاد کن.
سلام دوستان این روزا روزای خوبی را دارم بخصوصداین دو روز که حس کم خوردم وسعی تا حدی فقط میوه بخورم وامشب هم خونه خواهر شوهر دعوت بودیم وخیلی جلوی خودمو گرفتم که منطقی وکم بخورم ودر کل از خودم راضیم .خدارا شکر. بچه ها برام دعا کنید که پایان نامم تموم بشه ونمره خوبی بگیرم این هفته دیگه ناناخانم دهه عوض میکنه.هورا نانا دختر خیلی خوبیه ومن خیلی دوسش دارم.
نمی دونم تاحالا برای شخصی اتفاق افتاده یا نه(میدونم افتاده)واقعا حس خوبی به خوردن ندارم. نه میتونم بخورم،نه قدرت دارم نخورم.هرروز سلامتیم بیشتر به خطر می افته،هرروز ضرر بیشتری از خوردن رو تووی زندگیم کشف میکنم ولی باز هم قدرتی ندارم که در مقابل وسوسه غیر منطقی خوردن مقاومت کنم.1آذر94 همین الان که اینو مینویسم منتظرم یه شیر موز که لیوان حکم یه پاچ رو داره با یه پیراشکی عسلی بیاره تا بخورم.من واقعا نمی تونم کار درست رو انجام بدم. اولین روز آذر
یه عدد واران (باران برای بعضی دوستان ) هستم خسته کوفته شکت ولکت الان میخوام برم بقول بابام سحری و بقول خودم شام بخورم... مدتیه از خستگی و همچنین بخاطر رژیم که میگیرم شام به یه قرص نان یا یک لیوان شیرکاکائو یا حتی گاهی وقتها به خوردن یه عدد موز اکتفاء میکنم اما صبح ها عین آدم های بی حال بیدار میشم... امشب تصمیم گرفتم شامم رو بخورم...
++ امروز دو خبر شاد شنیدم ... یکی تو پست امانتداری بود یکی هم که بماند ولی ته دلم نیمه شاد شد... چون بینی بعضی از همکاران سابقم که خیلی منو اذیت د شنیدم که سوخته! امروز وقتش بود یه کوچولو خباثتم گل کنه و کرد :دی کلا هم خبیثم ،خودتونین ولی خب اینکه بینی اینا بسوزه یه کوچولو حال منو هم بعد مدت ها خوب کرد :)) وقول کوردیل تیک دلم یه کم صآفوو بی :دی من برم شامم رو بخورم :))

+ احساس میکنم دوستم این پستم رو میخونه یعنی آدرسمو که داره ولی اگر امشب این پستو خوندی خ نخندی بهم ^_^ و ازمم ناامید نشی ؛) من فقط یه بار اونم امروز یه کوچولو خبیث شدم :دی قول میدم دیگه تکرار نکنم :))
اگر کتاب هایم به تمام زبان های دنیا ترجمه می شد
و مصاحبه هایم در کانال های تلویزیون پخش می شد
و روی جلد مجلات ع من بود
و از داستان هایم یک عالمه ساخته می شد
و نمایش نامه هایم توی برادوی روی صحنه می رفت
باز هم موقع شکر ریختن توی قهوه ات
می گفتی که دوستم نداری؟
. سید خیلی خوبه ، جز معدود بچه هاییه که قدش ازم بلند تره ولی کماکان دست من توی کلاس از همه بزرگ تره و ی نتونسته رکوردمو بشکنه ، بقیه رفیقامو که بغل میکنم باید ا شم ، این خیلی خوبه لعنتی دوس داشتنی الاغ :* دلم براش تنگ شد اصلا :* من و فری و سید و آیلار کنار هم نشستیم و این یعنی کلاس و نظمش و ابهت دبیر همش روی هواست :| به شدت طی همین هشت ساعت ازمون عاصی شدن و از هممون پرسیدن و هممون بلد بودیم و متاسفانه پودر شدن :| .. من مدلم یه جوریه که میتونم صبح پیتزا بخورم بین صبح و ظهر پیتزا بخورم ظهر پیتزا بخورم بعد از ظهر پیتزا بخورم عصرونه پیتزا بخورم شام پیتزا بخورم بعد از شام پیتزا بخورم از خواب بیدار شم پیتزا بخورم و کلن میتونم همش پیتزا بخورم و از این غذای بهشتی خسته نشم ، البته این حس رو نسبت به لازانیا و سالاد الویه و همبرگر هم دارم ، گفتم الویه :| من برم شام :| ... امروز بعد از کلاس زبان عمیقاً دلم بستنی خواست ، بابام گفت نمی م ، گفتم خب ن :))) گفت دو تا می م ، شدم ، گفت یکی می م ، شدم ، گفت یدونه میوه ای می م ، شدم ، گفت یه اسکوپ میذاره کف دستم ، شدم ، گفت کلا ً نمی م . یکم دیگه مسیر ادامه پیدا کرده بود راستای یت دک و دهن من میزد تو چش و چال بابام بابامو رد میکرد میرفت تو خیابون و از اون طرف میخورد به گردن عابرا و بستنی هم واحدش به چیزمثغال تغییر میکرد :| س رستی شکلات و خامه و یک سوم بستنی و اسکوپ کیت کت دار بستنی بابامم من به عهده گرفتم ، گناه داشتن طفلیا :( هیشکی مراقبشون نبود :( منم که دل رحمم میدونین دیگه :( ... فردا فیزیک میپرسه ، فکر کن ، فشار شاره ها و پی مساوی رو جی اچ رو شفاهاً میپرسه ، فاک هِر . بی ادبم نیستم ، حقشه :/ ینی واقعاً حقشه ، اون روز سر کلاسش خواب بودم میگه عزیزم خسته ای قربونت برم ؟! آب لیمو عسل بخور :| بابا دبیر فیزیکیا ، ابهتی ، اخمی ، سوال سخت دادنی ، چیزی حداقل :| ماست ِ :| .... دبیر ریاضیمون اوایل دفتر میاورد ، بعد مینویسه رو تیکه کاغذای کوچولو ، کاغذش افتاد زیر پام ، پامو گذاشتم روش بهش ندادم . دیگه نتونست درس بده :|||| فاک هِر اگین . بعد خب داداچِ من تو که از روی کاغذ مینویسی ، اشتباه نوشتنت رو چجوری باید هضم کنیم ؟! -_- + این قسمت رو بار دومه دارم مینویسم ، فقط میخواستم بگم که به شدت برای کارنامه ها نگرانم ..
تلخی داستانم اینجاست که هر بار خودم رو رها ، بعدش سقوط بوده. رهایی برای من با سقوط پیوند خورده و همینه که این همه از دل و جان می ترسم که رها کنم خودم رو. می ترسم که اوج بگیرم و اینبار بدتر زمین بخورم. و دیگه جان ندارم. اصلا جان ندارم برای سقوط. در توانم نیست. اصلا در توانم نیست. می ترسم که یک گام حتی بالا برم و بعد با مخ زمین بخورم و اینبار جانم نمی کشه. جان ِ من اصلا نمی کشه.
همه چی میخواد دست به دست هم بده و من سرما بخورم ولی دارم مقاومت میکنم. سشووارم پریروز سوخته، موهام خیسه، گاز هم به لطف همسایه پوکید. داغان رانندگی میکنی حواست رو جمع کن خب، با حوله رو موهام ورمیرفتم که یهو یه صدای مهیبی اومد، فکر خ نکرده ماشین چپ کرد، صدا ادامه داشت. از شانس خوبم بخاطر اینکه سرما نخورم لباس مناسب پوشیده بودم، زود پ بیرون، بله همسایه با ماشین سنگین(اسمش رو نمیدونم) داشته از تو کوچه رد میشده، گوشه ماشین گرفته به لوله گاز خونه ما، با هول و ولا شماره 194 رو گرفتم الان صداش رو خفه ببینیم چه میکنن. اه از همسایه هم شانس نیاوردیما، یعنی سرما بخورم صدام بگیره میزنم میپو مشون. :| طفلی هم وطن های ز له زده. :||